پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

داستانی از فلکستان...
فلک در مدرسه
من سال اولی بود که در این مدرسه ثبت نام کرده بودم و خیلی هم از کیفیت این مدرسه شنیده بودم . الان هم نیمه بهمن ماه است و من در کلاس اول راهنمایی هستم . پنج شنبه بود که معلم ریاضی ما که خیلی هم جدی و بد اخلاق بود گفت که از اول کتاب تا جایی که درس داده است یک امتحان در روز شنبه خواهد گرفت و هر کس هم که نمره اش کمتر از 17 بشود تنبیه خواهد شد . ما هم همه فکر کردیم که منظور از تنبیه همان شلاق بر کف دست زدن است و اصلا زیاد توجه نکردیم ولی به هر حال باید می خوندیم برای آماده شدن برای امتحان تا نمره کم نگیریم . بالاخره زنگ خونه خورد و ما هم با سرعت زیاد رفتیم به خونه . وقتی که به خونه رسیدم لباس هایم رو عوض کردم و بعد از آن ناهار خوردم تا اینکه مادرم آمد و گفت علی الان عمو و زن عموت توی راه هستند که بیان خونمون تا هفته دیگه هم میمونن . من هم خیلی خوشحال شدم و رفتم و شروع کردم به شیک کردن خودم . خلاصه عمو و زن عموی من هم آمدند و ما هم با هم نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن فردا هم ( جمعه ) به همین صورت . بالاخره صبح روز شنبه فرا رسید و من هم صبحانه ام را خوردم و بعد کتاب های خود را داخل کیف ام قرار دادم و رفتم به مدرسه . به حیاط مدرسه که رسیدم فورا رفتم به طرفی که بچه های کلاس ما جمع شده بودند . دیدم همه درس خون شدن و دارند درس می خوانند . پرسیدم چی شده همه درس خون شدین ؟ گفتند مگر یادت نیست امروز امتحان ریاضی داریم ، یک مرتبه برق از سرم پرید و تازه فهمیدم که هیچی درس نخوندم فورا خواستم به خونه برگردم که متاسفانه در مدرسه را بستند و زنگ را زدند ، دیگر کاری نمی شد کرد باید امتحان می دادیم بعد از مراسم صبحگاه به کلاس رفتیم . فورا من کتابم را در آوردم تا نکند که بتوانم چیزی بخوانم ولی هنوز 2 دقیقه نشده بود که معلم ما آمد . و برگه های امتحان را به ما داد . همه نشستیم که امتحان بدهیم . بقیه بچه ها خیلی خوب خوانده بودند و تند و تند جواب می دانند ولی من فقط برگه را نگاه می کردم . بالاخره به هر کلکی بود به چند تا سوال جواب دادم . بالاخره وقت ما تمام شد و معلم هم برگه ها را جمع کرد و شروع کرد به تصحیح کردن برگه ها یکی یکی نمرات همه دانش آموزان را خواند به غیر از من . برگه من آخرین برگه بود که صحیح می شد . یک مرتبه معلم من رو صدا زد و گفت بیا این جا رفتم پیش معلم مان . گفت : این چه نمره ای هست ؟ . با حالی که سرم را زیر انداخته بودم برگه را یواشکی دیدم ، دیدم نوشته – 9 - فورا یخ زدم و دیگه نمی دونستم چی بگم . که یک مرتبه دیدم از کلاس رفت بیرون و رفت و یک سطل پر از آب و یخ و یک ترکه انار و یک طناب بلند آورد و به من گفت که کفش و جوراب هایت را در بیار !!!!!! من هم که ترسیده بودم شروع کردم به التماس کردن ولی فایده ای نداشت . بالاخره کفش و جوراب هایم را در آوردم . معلم مان گفت : هر دو پایت را بگذار در این سطل . من هم همین کار را کردم . خیلی سرد و یخ بود ولی چاره ای نداشتم . 10 دقیقه گذشت ، دیگه سرمای یخ ها به استخوان های پا هایم هم نیز رسیده بود که دیدم معلم مان به دو نفر از بچه ها گفت که نیمکت خود را به جلو بکشانند . آنها هم این کار را کردند . بعدش معلم به من گفت که روی نیمکت دراز بکشم و پای خود را در بالای نیمکت ( جایی که بچه ها تکالیف خود را انجام می دهند ) قرار بدهم من هم همین کار را کردم . او هم فورا با آن طناب که داشت پا های من را محکم به نیمکت بست . و ترکه را برداشت و با دست کمی ترکه را مالید و بعد آن را بر کف پای من قرار داد و شروع کرد به مالیدن ترکه به کف پای من بعد ترکه را بلند کرد و برد در هوا و محکم کوبید به کف پای من . ضربات اول زیاد دردی نداشت و تا ضربه 6 و 7 قابل تحمل بودند ولی از ضربه 8 به بعد درد ها شروع شد . به خصوص که پا های من از قبل نیز در سطل پر از آب و یخ قرار داده شده بود ، که درد را زیاد تر می کرد . خلاصه معلم ما به کف پای من شلاق می زد و یکی از بچه ها که مامور شمردن شماره ها بود شماره ها را می شمرد : 10، 11 ، 12،.... و معلم ما هم می گفت: خوب دیگه حالا درس نمی خونی نه ؟ حالا وقتی خوب فلک شدی اون وقت یاد می گیری که چه جوری درس بخونی ، یالا پا هات رو عقب نکش ، اگر پاهات را عقب بکشی فلک کردن تو 2 برابر می شود ، یالا پا هات رو بالا بگیر هان بگیر ، بالا بالا تنبل، بگیر . معلم مان بدون هیچ استراخت دادنی مرتب من را فلک می کرد تا اینکه تعداد شلاق ها رسید به 100 دیگه من داشت جونم در میومد چنان محکم زده بود که فکر کنم هر چی اشک توی چشمانم بود اومده بودند بیرون بالاخره بعد از شلاق شماره 100 و با هزار خواهش و التماس من ، فلک کردن را متوقف کرد و به 2 تا از بچه ها گفت که پا های من را آزاد کنند . آن ها هم پا های من را آزاد کردند . تا پایم را گذاشتم روی زمین فریادم رفت به هوا به صورتی که حتی معلم ما هم کمی ترسید و فکر کرد که واقعا آسیب جدی به پای من رسیده . بالاخره کفش و جوراب هایم را برداشتم و رفتم نشستم و تا آخر کلاس گریه می کردم . زنگ تفریح هم بچه ها همه اومدن و پاهای من را دیدند و پشت سر هم وای وای و نچ و نچ می کردن و می گفتن دیگه نمی تونی راه بری و از این حرف ها . خلاصه زنگ مدسه خورد و من به کمک یکی از دوستان بعد از یک ساعت به هزار مشکل خودم را به خانه رساندم . فورا و قبل از آنکه مادرم متوجه شود رفتم تو حمام و شروع کردم به حمام کردن و پشت سر هم پاهای خود را مالیدم . تا کمی دردم کمتر شد . بعد یواشکی از حمام در آمدم و رفتم در اتاق خودم و در را از پشت بستم و شروع کردم به مالیدن پا هایم و بعد هم کمی خوابیدم . خلاصه این را بگم که من به خاطر اون درد 3 روز به مدرسه نرفتم ( البته به مادرم گفتم که مریض هستم ) و بعد از آن موقع سعی کردم که نمرات بالای 18 بگیرم .

۲ نظر:

  1. سلام من ارمین 17 سالمه از کرج مرسی از داستانت armin_bahal93 این ایدیمه

    پاسخحذف
  2. سلام من سعیدم
    به نظر من چوب و فلک تو مدارس لازمه
    این آیدیمه
    saeeds1360@yahoo.com
    saeeds1360@gmail.com

    پاسخحذف