پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ ه‍.ش.

سلام...سلام...سلام...به همه ی دوستان عزیز...
با تاپ پیکچر بازگشتیم...
برای دیدن این عکس های ناب فقط کافیه کلیک کنید...
TOP PICTURES
(این قسمت وب شات متعلق به یک دوست بوی فیت لاور خارجی است...)
خوش بگذره...
بزودی روی همین وبلاگ باز می گردیم...
کــــــــــــــــــــــــفــــــــــــــــــــــپـــــــــــا ی
پــــــــــــــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــــــر
وبلاگی برای همه ی کف پای پسر دوستان و پسر دوستان...
KAFEPAIEPESAR.BLOGSPOT.COM
ارائه ای از کف پای پسر...
به عنوان اولین تقدیم از وبلاگ
کف پای پسر


THE BEST BASTINADO STORY
منتظر باشید...
بزودی...
TOP 10 FALAK PICTURE
SPeCiAL BoY FeEt
E! Boy Feet Party
داستان فلکی...
روزگار چوب و فلک
سالهای زیاد دوری نیست...حدود 8 سال پیش...حدودا 9 سالم بود...تازه به این شهر اومده بودیم وتازه تو این مدرسه ثبت نام کرده بودم...خب!اون روزا تنبیه یه چیزرایج مثل دوران پدرا و پدربزرگامون نبود...انجام میشد اما نه به شدت اون دوران...اما مثل اینکه تو این مدرسه که بهترین مدرسه ی شهر بود یه همچین قانونی نبود...شنیده بودم که تو این مدرسه دانش آموزارو فلک مکنن اما باور نمی کردمو می گفتم حتما خیلی کار بدی کرده بودن که حالا مثلا یه بار ناظم فلکشون کرده...خلاصه روز اول رفتیم مدرسه...همه ی بچه ها تو حیاط مدرسه بودن ...زنگ خورد و همه تو صف های تعیین شده وایسادن...ناظم اومد و میکروفون رو برداشت و بعد از سلام و خوش آمد گویی!!!!و تبریک سال جدید تحصیلی!!!!!گفت:"امسال هم مثل هر سال دانش آموزان خاطی و درس نخوان و تنبل در کلاسها یا در دفتر یا در مقابل صف فلک میشن...قوانین تعداد ضربات و نوع ترکه و مکان فلک در داخل اعلامیه ی داخل کریدور برای دانش آموزان تازه وارد زده شده...".من که دیگه متوجه شدم که انچه شنیده بودم راست بوده...صفها شروع کردن به رفتن داخل کلاسها...من هم دنبال صف رفتم داخل کلاس...زیاد به اعلامیه توجه نکرده بودم ...هنوز فکر میکردم دروغه و واسه ترسوندن بچه هاس...البته باید بگم که خودم هم از بچگی فوق العاده به کف پاهای پسرا علاقه داشتم و از دیدن اون کف پاها قند تو دلم آب میشد و خب از اینکه این مدرسه فلک داشت خوشحال بودم چون اینطوری کف پاهای دوستامم می دیدم...وای!که دیدن اون کف پاهای تازه از کفش در اومده و در حال فلک تو فلک چه لذتی داره...خلاصه وارد کلاس که شدیم منو کنار خوشگلترین پسر کلاس نشوندن...موهای قهوه ای با چشمای سبز کم رنگ با پوستی سفید...اسمش وحید بود...از همون لحظه ی اول با هم دوست شدیم و من دل تو دلم نبود که اون پاهای خوشگل که الان تو کفش کتونی نیمه آبی و تو اون جورابای سفیدن کفاش چه شکلین و چه بوی فوق العاده ای میدن...تو همین فکر بودم که معلممون با یه ترکه ی بزرگ انار تو دستش اومد تو کلاس...یکم حرف زدو گفت:"بچه ها شما باید منظم و مرتب باشین و درسها و تکالیفتونو مرتب بخونید و انجام بدید و زیاد سر و صدا نکنید که اگه ببینم کسی اینارو رعایت نکرده مستقیم فلکش میکنم چون من به کف دستی و ازین حرفا اعتقاد ندارم...تنبیه من فقط فلکه...اونم بدون جوراب!!!"زنگ تفریح شد و تو حیاط به وحید گفتم:"با اون ترکهه فلک میکنه!؟اصلا تو کلاس چه جوری فلک می کنن؟اگه فلک می کنن پس دستگاهش کو؟"داشتم از کنجکاوی می مردم!...وحید گفت:"شاید!البته ممکنه یه ترکه ی البالو یا چند تا ترکه ی انار دیگه هم تو کمد کنار میز معلم باشه...در ضمن آره که تو کلاس فلک می کنن!اصل فلکشون تو کلاسه!"بعدش گفت:"ممکنه دستگاه تو کمد باشه...شایدم دستگاه ندارن...!"من گفتم:"ندارن!؟پس چه جوری فلک میکنن؟"وحید گفت:"چند حالت داره!ممکنه کف پاها رو بذارن رو بالای نیمکت یا بخوابونن رو زمین و بعد یکی از بالا کف پاهاشو نگه داره یا بهش بگن خودت کف پاهاتو بیار بالا و اگه تکونش بدی بیشتر کتک می خوری ویا اینکه کف پاهارو می ذارن رو میز معلمو فلک میکنن...تازه یه حالت دیگم داره...اونم اینه که می گن چهار دست و پا بره زیر نیمکت و بعدش جفت کف پاهاشو از عقب می ذارن رو محل نشستن رو نیمکتو چوب میزنن...این آخریه خیلی دردناکه چون خیلی کم می تونی انگشتاتو تکون بدی و اصلا نمیتونی پاهاتو تکون بدی...تازه مدلای دیگه ای هم داره...!!!"من که داشت از فلک گفتن و کف پا گفتن وحید قند و یخ تو دلم اب میشد!...بهش گفتم:"وحید!تا حالا فلک شدی؟"وحید با اون چشمای نازش به من نگهه کردو یه لبخند زدو گفت:"آره...!!!بریم سر کلاس...زنگ خورد..."من که داشتم میمردم...وای!وحید خوشگله فلک شده بود...وای!...دویدمو به وحید گفتم:"واسه چی!واسه چی فلکت کرده بودن...!!!؟؟؟"اونم گفت:"خب درسامو نخونده بودم!"من دوباره گفتم:"چند تا زدن؟درد داشت؟چقدر درد داشت؟جوراب پات بود یا بدون جوراب بود؟"اونم که ار این سوالای من خندش گرفته بود گفت:"خب آره که درد داشت...کف پاهام سرخ شده بود...میسوخت...بدون جورابم بودم...50تا کتکم زدن!"وای...وای من که داشتم می مردم...یه هفته ای رفتیم مدرسه اما خبری از فلک تو کلاسمونو سر صف نبود اما هر از گاهی خبر فلک کردن از کلاسای دیگه بگوشمون میرسیدو بچه هایی که لنگان لنگان میرفتن خونه رو می دیدیم...
یه روز آقا معلممون خیلی تکلیفمون داده بود که من تا ساعت 1 شب داشتم تکالیفمو می نوشتم...فردا صبح شدو اقا معلم اومد سر کلاسو گفت:"تکالیفتونو بذارین رو میز..."یه دفعه وحید به من گفت:"مگه اقا معلم تکلیف داده بود؟؟؟؟"منم گفتم :"اره!مگه نمیدونستی...!؟"اونم گفت:"وای!الان فلک میشم..."من با اینکه خیلی دوست داشتم کف پاهاشو ببینم اما اینقدر دوستش داشتم که دلم نمیومد فلک بشه...اقا معلم رسید به میز ما و تکلیف منو دیدو بعدش رسید به وحید...وحید مظلومانه گفت:"اقا اجازه!ما هواسمون نبود که تکلیف داریم..."اقا معلمم با یه لبخند موزیانه که انگار آرزوش بود که بچه خوشگلیه کلاسو فلک کنه گفت:"برو اون گوشه وایسا تا من تکلیف کف پاهاتو روشن کنم...!!!!"...خلاصه اقا معلم تکالیف همه رو دیدو بعد رفت سراغ کمد و یه موکت از کمد در اوردو بعدش فلک...اره!خودش بود...فلک حدودا 1.5 متر طولش بودو حدود 10سانتیمتر قطرش و یه طناب نیمه کلفتم وسطش...بعد به وحید گفت:"زود!کفشاتو در بیارو جوراباتم همینطور...!"...وحید که یکم شیطون بود اصلا گریه نمی کرد اما با حالت خواهش می گفت:"اقا!تو رو خدا !ده بار تکلیف می نویسم ام فلک نه!...اقا فلک خیلی درد داره...یادم رفته بود اقا!وگرنه مینوشتم...."اما اقا معلم که این حرفا بگوشش بدهکار نبود داد زد:"زود باش!کفشا و جوراباتو در بیار وگرنه بجای 50 تا 100 تا فلکت میکنم...!"وحیدم که ترسیده بود نشست رو موکت و کفشاشو در اور...وای!عجب جورابایی...اینقدر قشنگ بر امدگی ها و تو رفتگی های کف پاش زیبا رو کف جورابش نقش بسته بودو یه کم کثیف شده بود که باور نکردنی بود...خلاصه وحید جوراباشم در اوردوگذاشت تو کفشش...وای!عجب کف پاهایی داشت...سفید توقسمت قوسش که متمایل به صورتی بود و گوشه های قهوه ای کم رنگ با انگشتای پفکی زیبا که اونقدرقشنگ با برامدگی های کف پاش ست بود که انگار ازین کف پا خوشگلتر وجود نداشت...معلم دو تا از بچه های کلاسو صدا زد و اومدن دوسر فلکو گرفتن و پاهای بی نظیر وحیدو گذاشتن تو فلک و در حین بالا بردن فلک فلک رو پیچوندن که طناب دور قوزک پای وحید محکم محکم شد...وای!پاهای بی نظیر وحید تو هوا بود...معلم یه ترکه ی ناب ابدیده از کمد در اوردو اومد جلوی کف پای وحید...با دست راستش شروع کرد به دست مالی کردن کف پاهای وحیدو انگشتاشو از هم باز میکردو می گفت:"باید کف پاهات باز بشه تا اماده ی فلک شدن بشه...در ضمن اگه وقتی ترکه به سر انگشتات می زنم انگشتاتو جمع کردی ضربه دوباره تکرار میشه...50 تا ترکه میخوری و در حین هذ ضربه میشماری اگه یادت بره که بشماری یا اشتباه دوباره از اول کتک می خوری"...معلم یکم ترکه رو به کف پاهای در بند وحید مالش داد...وای!کف پاهای لختش و شلوار لی و فلک و ترکه عجب منظره ی فوق العاده ای درست کرده بود...معلم ترکه رو برد بالا وششششششششششششششششششششتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...زد به کف پاهای ناز وحید...وحید داد زد و گفت:"آآآآآآآآآآآآی!اقا...تو روخدا....غلط کردم...درد داره نزنید...!"اقا معلم گفت:"نشمردی که!دوباره محکمتر..."دوباره اقا معلم ترکه رو برد بالا و محکمتر زد کف پاهای وحید...و وحید شمرد"آآآآی!ییییک!"معلوم بود خیلی محکم زدش چون جای ترکه رو کف پاهاش مونده بود...یه خط مورب از انگشت کوچیکیه پای راست تا سر پاشنه ی پای چپ...و دومی رو زد و هی وحید خواهش میکردو میشمرد اما معلم فقط می زد...یکی زد محکم سر انگشتاش که وحید انگشاشو جمع کردو معلم گفت:"نشد...جمع نکن...دوباره..."...وحیدم از بس فلک کردن انگشت درد داره جیغش هوا رفته بودو دیگه اشکش در اومده بد...در حین ضربه ها از شدت درد هی کف پاهاشو بازو بسته میکردو به گوشه های هم می مالیدو...ولی نمی تونست زیاد تقلا بکنه چون طناب خیلی محکم پیچیده بود...کف پاهای سفید و صورتیش سرخ سرخ شده بود و جای ترکه های اخر روی اوون کف پاهای فوق العاده بخصوص گوشه هاش مونده بود...اقا معلم هی میزد به کف پاهای ناز وحیدو می گفت:"حالا که فلک بشی کف پاهات یاد میگیرن که یادت بیارن مشقاتو بنویسی...!!!!"خلاصه ضربه ی 50 هم شدو کف پای سرخ وحید از فلک ازاد شد...تا پاشو گذاشت رو زمین داد زد "آآآآآآیییییییییییییییییییییییی"...زنگ خوردووحید در حالی که پاهای لخت فلک شدشو تو کفشش کرده بودو کشون کشون میومد تا نیمکت هی می گفت"آآیییی"...خلاصه اومد رو نیمکتو چون طرف راست من میشست پای راستشو از کفش در اورد...کف پای سرخش که جای چند ترکه ی آخری روش بود روبروی من بود...همه بچه ها جمع شده بودنو هی نچ نچ میکردن...اما من چون بینهایت دوستش داشتم دستمو گذاشتم رو کف پاشونوازشش کردم...کف پاش داغ شده بود...من تو چشمای بی نظیر وحیدم نگاه می کردمو اونم تو چشمای من...و در همین حال کف پاهاشو نوازش میکردم...هرگز بوی فوق العاده ی کف پاش که بدستم رفته بود و اون نقش و نگار زیبا و اون تو رفتگیها و بر امدگیها رو فراموش نمی کنم...
وحید از اون روز به بعد هیچوقت یادش نرفت که تکالیفشو بنویسه...
داستانی فلکی از فلکستان...
نماز . نماز بهترین موقعی بود که من می توانستم کف پای بچه ها را که در حال نماز خواندن بودن را ببینم . به خاطر اینکه من نماینده مرتب کردن صف های نماز بودم و خودم نباید در آن موقع نماز می خواندم و بعد از بچه ها من نماز می خواندم . همیشه موقع وضو گرفتن بچه ها به قسمت وضو گرفتن آنها می رفتم تا مثلا به آنها بگویم که آب را باز نگذارند و از این جور چیز ها و البته بهترین موقعیت بود برای دیدن کف پای بچه ها به خصوص که کف پای بچه ها به خاطر اینکه در آن قسمت خیلی آب بود حتما خیس می شد و کف پای آنها یک جلوه ی خاصی پیدا می کرد .
مدتی بود که متوجه یک نفر ازهمکلاسی هام به نام علی شده بودم که خیلی بد وضو می گرفت و بیشتر مثل خود من به کف پای بچه ها نگاه می کرد .
یک بار رفتم پیش علی و گفتم جی کار میکنی؟
یک مرتبه برگشت و گفت هیچی !
گفتم : آره جونه خودت . چه غلطی می کردی؟ چرا درست وضو نمی گیری؟ می خوای به آقای ناظم بگم ؟
گفت : نه به خدا . داشتم وضو می گرفتم .
گفتم : آره ولی نمی دونم چرا این همه به کف پای بچه های نگاه می کردی .
این رو که گفتم یک مرتبه ترسید و سرخ شد و فوراً گفت : نه به خدا سروش به کسی نگی یک وقت.
گفتم : آهان جالب شد . علی الان باید با من بیای بریم دفتر باید به آقای ناظم بگم .
خیلی وقت هست که تو کارتم همه روز کارت همینه .
گفت : نه به خدا به خدا هر کاری بگی می کنم ولی ناظم نه.
گفتم : فلک دوست هستی؟ یا دوست داری بلیسی ؟ یا بو کنی ؟ کدومش ؟
خیلی خیلی خیلی تعجب کرد و نزدیک بود چشماش از جا در بیاد .
گفت : خوب همش با هم ولی بیشتر فلک دوستم .
گفتم : خوشبختم .
علی مونده بود چی بگه و اون روز دیگه حرفی نزد .
فردا توی کلاس کنار علی نشستم . معلممون اومد کلاس و شروع کرد به درس دادن .
فوراً یواشکی روی یک تکه کاغذ نوشتم: اگر می خوای که قضیه وضو گرفتنت را به آقا ناظم نگم باید هر چی من می گم انجام بدی . الان هم کفش و جوراب پای راستت رو در بیار و پای راستت را جوری که کسی نفهمه بگذار روی پای چپت که کف پای راستت طرف من باشه .
و کاغذ را به او دادم . کاغد را که خوند یواشکی گفت : سروش نمی شه آقا معلم می فهمه .
گفتم : نمی فهمه زود باش وگرنه همین الان به بهانه آب خوردن از کلاس میرم بیرون و به آقا ناظم می گم . خوب ؟
گفت : باشه باشه .
دیدم یواشکی کفش پای راستش را با کمک پای چپش در آورد و پای راستش را آورد بالا و گذاشت روی پای چپش و یواش یواش جورابش را در آورد . وقتی که کامل جورابش را در آورد برگشتم و پای اون را دیدم . وای خدای من از پای حمید هم قشنگ تر بود . اصلا موقعیت خودم را درک نمی کردم . فوراً دستم را گذاشتم روی کف پای اون و خوب یک چند دقیقه به پای اون مالیدم و بعد دستم را بو کردم و کمی هم لیسیدم . خیلی حال می داد بنابراین چند بار این کار رو کردم تا اینکه اون زنگ با هزار مکافات تمام شد . علی فوراً شروع کرد به پوشیدن کفشش و جورابش را گذاشت توی جیب شلوارش و با هم رفتیم بیرون . علی مونده بود چی بگه .
به جای اون من گفتم : خوب ! پای قشنگی داری جون میده برای فلک .
تا این رو گفتم اون گفت : سروش تو هم فلکدوست هستی ؟
گفتم : آره خنگول . خوبه دیروز گفتمت . من دوست دارم فلک بشوم . زیاد فلک کردن را دوست ندارم ولی اگر کسی نیاز به فلک شدن داشته باشه با کمال میل در خدمتش هستم . از لیسیدن و بوییدن پا هم خیلی خوشم میاد ولی اول فلک رو ترجیح می دهم .
علی گفت : خیلی خوبه آخه من هم مثل تو هستم ولی تا حالا هیچ موقعیتی برام جور نشده که فلک کنم و فلک بشوم . همیشه خودم را خودم فلک می کنم که زیاد حال نمی دهد .
گفتم : آره ولی من می تونم کاری کنم که اوقات خوبی داشته باشیم . راستی حمید را که می شناسی؟
گفت : آره . چطور ؟
گفتم : من اون را به بهانه درس خواندن فلک کردم و اون هم من رو فلک کرده .
گفت : راست می گی؟ خدای من تو دیگه کی هستی؟ نگفتی به کسی می گه ؟
گفتم : نه بهانه دستش ندادم . تو هم باید مثل حمید باشی . از این به بعد میریم خونه همدیگر و با هم درس می خونیم وقت هایی که خونه خالی می شه شروع می کنیم به فلک کردن یادت باشه اگر همکاری نکنی فوراً می رم و قضیه وضو گرفتن را می گم .
فوراً گفت : همکاری نکنم ؟ مگه خرم ؟ حتما همکاری می کنم نه برای قضیه وضو بلکه برای فلک شدن توسط تو.
حلاصه خیلی با هم صحبت کردیم و قرار شد که فردا من برم خونه ی اون ها چون می گفت که کل صبح بیکار هست و کسی هم خونشون نیست چون مادر و پدرش هر دو کارمند بودند .
فردا صبح با اشتیاق فروان به سمت خانه آنها رفتم . در راه خیلی فکر کردم و خیلی خوشحال بودم.
به خانه علی رسیدم در زدم . مثل اینکه پشت در بود زود در را باز کرد و من هم رفتم داخل .
با هم نشستیم و کمی حرف زدیم . علی شروع کرد کمی در مورد این حس و موارد آن سوالاتی پرسید من هم تمام جواب هایش را تا جایی که بلد بودم دادم . معلوم بود که خیلی حال کرده .
گفتم : اوه!!! هنوز هیچ کاری نکردیم چقدر خوشحالی ؟
گفت : خیلی دلم لک زده برای یک فلک حسابی فلکی که یک نفر بدون توجه به جیغ و داد های من هی من رو فلک کنه . 100 تا 200 تا .
گفتم : نه بابا چقدر خوش اشتها هم هستی! خوب حالا چی کار کنیم ؟
دیدم بدون اینکه جواب من رو بده رفت توی زیرزمین و بعد از یک مدت کوتاهی اومد . دیدم بله علی ما فعال بوده و قبل از اینکه من برم اونجا شروع کرده و فلک رو ساخته .
گفتم : آفرین فلک رو هم که ساختی ! حالا کجا بگذاریمش؟
گفت : فکر اون رو هم کردم گیرش می دیم توی این 2 تا صندلی .
رفتیم طرف 2 تا صندلی و اون فلک رو در اونجا گیر دادیم . اون گفت خوب اول من یا تو؟
گفتم : فرقی نمی کنه .
گفت : پس اول من فلک بشم باشه؟
گفتم : باشه . ولی شلاقت کو؟
در حالی که داشت می خوابید و پاهاش رو می گذاشت توی فلک گفت : پشت کمد هست .
رفتم و پشت کمد را نگاه کردم دیدم بله یک شیلنگ هست . نوع شیلنگش خیلی خوب بود و جون می داد برای فلک .
رفتم طرف علی و دیدم که پای علی توی فلک هست ولی فلک شل شده .
فلک رو چند دور پیچوندم تا خوب محکم شد بعد گفتم : خوب آماده ای؟
گفت : آره .
گفتم : یک لحظه . و رفتم و کمی آب آوردم و ریختم کف پای او .
علی هم خندید و گفت شرمنده این جاش و یادم رفته بود گفتم اشکالی نداره به جاش 10 تا بیشتر می زنمت .
شروع کردم و شیلنگ رو کف پای اون مالیدم . هی می مالیدم و علی هم قلقلکش می شد و شروع کرد به خنده با اولین خنده یک مرتبه شیلنگ را بردم بالا و محکم با نشانه گیری دقیقی زدم کف پای علی .
علی یک مرتبه شکه شد و وسط خندیدن هایش یک مرتبه یک دادی زد که هنوز صداش تو گوشم هست .
کمی ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم و ضربه های بعدی و محکم تر می زدم . در حین فلک هم از جملات زیادی برای ترساندن علی استفاده می کردم حتی یک بار که شماره شلاق به 50 رسیده بود گفتم خوب خوبه داره از پات خون هم میاد ( دروغ گفتم ) این رو که گفتم خیلی ترسید و به غلط کردن افتاد کف پاهاش خیلی قرمز شده بود و رد شیلنگ هم روی اون مونده بود . بالاخره آخرین و محکمترین شلاق رو زدم فکر کنم حدود 70 تا شد و چون دیدم خیلی داد و فریاد کرد دیگه تمام کردم
بعد پاهاش رو آزاد کردم و پاهاش رو تو دستام گرفتم و حدود 10 دقیقه کف پاهاش رو براش لیسیدم .
بعد از لیسیدن من خودم رفتم و خوابیدم و پاهام را گذاشتم توی فلک علی هم مثل اینکه خیلی دوست داشت انتقام بگیره به هزار زور خودش رو به من رسوند و فلک را محکم کرد و بدون آب ریختن ( فکر کنم یادش رفت ) شروع کرد به فلک کردن . محکم میزد ولی من به فلک شدن کمی عادت کرده بودم و طبق معمول ضزبه های اول زیاد درد نداشت ولی بعد از آن درد ها شروع شد جیغ و داد من شروع شده بود و کم کم داشت اشکم در میومد علی هم ول کن ماجرا نبود و خیلی محکم می زد حس می کردم که کف پای داغ شده حدود شلاق های 50 یا 60 بود که دیگه علی دست نگه داشت فکر کردم کارش تمام شده ولی دیدم خیر علی می خواهد استراحت کنه حدود 10 یا 15 ثانیه استراحت کرد و بعد با شدت بیشتری شروع به فلک کرد که جمعا فکر کنم حدود 90 تا شد . بعد از اون پاهای من رو از توی فلک در آورد و مثل من شروع کرد به لیسیدن خیلی جالب می لیسید و پشت سر هم بو می کرد بعد از لیسیدن حدود 1 ساعت نشستیم و پاهامون را مالیدیم و بعد وسایل را به هزار دردپا جمع کردیم و من هم خداحافظی کردم و به سمت خانه رفتم خیلی محکم زده بود و فکر کنم یک مسیر 30 دقیقه ای رو حدود 1 ساعت یا بیشتر طول کشید که طی کردم تا به خانه رسیدم . فردا در مدرسه دیدم که علی نیامده از بچه ها پرسیدم چرا علی نیامده؟ گفتند : دیروز باباش فلکش کرده .
من با تعجب زیاد پرسیدم چی؟؟؟؟!!!!!
گفتند بابا گفتیم بابای علی ،‌ علی رو دیروز فلک کرده .
گفتم برای چی ؟
گفتند : هیچی یکی از برگه های امتحانش رو که پشت کمد قایم کرده بوده را پیدا کرده و دیده نمره برگه 8 هست با علی دعوا کرده و بعد شروع کرده به فلک کردن علی .
تا بچه ها ماجرای برگه را گفتند یادم اومد که وقتی داشتم شیلنگ را برداشتم یک برگه اونجا بود که اون را برداشتم و گذاشتم روی میز و بعد شیلنگ را برداشتم یعنی همان برگه ای که علی نمره تک داشته.
وقتی رسیدم خونه رفتم به سمت خانه علی و در زدم دیدم مادرش اومد و در را باز کرد گفتم علی هستش؟ گفت بله . گفتم :‌ می شه بفرمایید یک چند لحظه تشریف بیارن دم در؟
گفت : نمیتونه ! آخه باباش تنبیهش کرده نمی تونه بیاد اگر کاریش دارین بفرمایین داخل .
من هم که دیدم چاره ای نیست رفتم داخل و یک راست رفتم داخل اتاق علی دیدم علی خوابیده و رو پاهاش پتو کشیده تا من رو دید جا خورد
گفتم : چی شد؟ بابات فلکت کرد ؟
گفت : آره بابا شانس من هست دیگه فلک نمی شیم ، نمی شیم وقتی هم که فلک می شیم 2 بار در روز .
گفتم : عجب شانسی داری تو . حالا چه جوری زد؟
گفت : وقتی فلکم کرد تازه فهمیدم که چقدر تو آروم زدی . باورت نمی شه وقتی داشت فلکم می کرد از فلک نفرت پیدا کرده بودم آخه هنوز درد فلک کردن تو خوب نشده بود که بابای من شروع کرد به فلک کردنم . آخرش هم چون دید از پاهام خون میاد و با داد و فریاد مادرم فلک را متوقف کرد و گرنه حالا حالا ها می خواست من را فلک کنه .
پتو را زدم کنار دیدم که هر دو پاهاش رو باند پیچی کرده .
بعد از یک 1 ساعت از خانه آنها رفتم .
علی حدود 5 روز نتوانست به مدرسه بیاد و در این چند روز من موندم و یک عالمه خاطره فلکی ولی وقتی که اومد دوباره شروع کردیم به همان کارها البته علاقه علی کمی کم شده بود ولی هنوز یک فلکدوست بود به صورتی که چند بار دیگه هم نقشه برای فلک کردن کشیدیم و همه آن نقشه ها را عملی کردیم .



داستانی دیگر از فلکستان...
مدت ها بود که با حمید دوست بودم . اون یکی از بهترین دوست های من بود و ما همیشه با هم بودیم . بیشتر مواقع برای درس خواندن به خانه هم می رفتیم . جالب این بود که من در درس ریاضی ضعیف بودم و او در درس زبان انگلیسی . او همیشه نمرات خوبی از درس ریاضی می گرفت و من از درس زبان انگلیسی . به خاطر همین مساله قرار شده بود تا هفته ای حداقل 2 روز با هم درس بخوانیم . همیشه این مساله که من نمی توانستم یک مساله ریاضی را حل کنم او رابه شدت عصبانی می کرد . کار من آسان بود چون باید زبان به او درس می دادم که از درس دادن ریاضی بسیار آسانتر و شیرین تر بود . همیشه وقتی که سوالی را نمی توانستیم جواب دهیم با شوخی همدیگر را راضی می کردم و بیشتر روی آن دقت می کردیم تا مثلا به جواب برسیم . یک روز که قرار بود تا او به خانه ما بیاید فکری به ذهنم رسید و آن فکر این بود که پیشنهاد فلک را به او بدهم . ولی به خاطر مسائلی که همه ی شما فلکدوستان عزیز می دانید غیر ممکن بود . بالاخره او به خانه ما آمد و قرار شد که آن روز من به او زبان درس بدهم . نمی دونم چی شده بود که مطالب را درست نمی فهمید و اصلا حواسش سر جایش نبود . این بار من خسته شدم و فکری به ذهنم رسید . به حمید گفتم : حمید هستی یک کاری بکنیم ؟ . حمید : چی کار ؟ من : ببین این جوری که من می بینم اگر بخواهیم همین جوری درس بخونیم هیچ کدوم هیچی یاد نمی گیریم . باید یک زوری بالای سرمان باشد .
حمید : خل شدی ها ، منظورت چیه؟ چی زوری ؟ چه جوری؟
من : ببین از این به بعد قرار می گذاریم که اگر کسی درسی را جواب نداد و به جواب آن نرسید طرف مقابل یعنی معلم او به عنوان تنبیه دانش آموز را فلک کند . تا کلمه فلک را گفتم برگشت و به من گفت : چی؟ منظورت از فلک اینه که کف پای هم چوب بزنیم ؟ بابا فلج می شیم ، دیگه نمی تونیم راه بریم خل شدی ها . من که نیستم .
گفتم : ببین قدیم ها در مکتب خانه ها ملا ها دانش آموزان تنبل را فلک می کردند ، هیچ کسی هم نبوده که فلج بشه . فوقش بعد از 2 یا 3 روز دردش تموم می شده و می تونسته که دوباره راه بره .
حمید : خوب شاید ملا آروم می زده .
من : نه من پدربزرگم می گه جوری می زده که تا 2 یا 3 روز نمی تونستن درست راه برن . ( این هم از اون دروغ های بزرگ من ) تازه می گفته کسی که فلک می شده بعد از ماجرای فلک شدنش همیشه درسش را با دقت بیشتری میخونده تا دیگه فلک نشه .
حمید کمی فکر کرد و گفت : خوب ؟ حالا چی کارکنیم ؟ بیشتر توضیح بده .
گفتم : خوب ببین فرض می کنیم که من یک سوال از تو می پرسم و تو جواب اون سوال را را نمی دانی . به ازای هر جواب منفی 20 ضربه شلاق در نظر می گیریم . و در آخر تعداد شلاق ها را جمع میکنیم و شروع به فلک می کنیم . فقط باید قول بدی که کلک نزنی . باشه؟
حمید کمی فکر کرد و وقتی دید که می تونه با این روش انتقام اون روزهایی را که من جواب سوال هایش را نمی دانستم را از من بگیره فورا قبول کرد . و گفت : باشه ولی ما که دستگاه فلک نداریم . چی کار کنیم؟ گفتم : این که کاری نداره . باغچه ما پر از درخت هست یکی می سازیم . من میرم طناب بیارم . رفتم و کمی طناب برداشتم و با حمید به سمت باغچه رفتیم . کمی گشتیم و با کمک حمید یک چوب کلفت از یک درخت جدا کردیم و شاخه های اون را قطع کردیم و شروع به بستن طناب به اطراف اون کردیم و دو طناب به صورت نیم دایره به چوب بستیم . بعد از اون من رفتم و به دنبال یک چوب برای ضربه زدن گشتم . هر چوبی را که پیدا می کردم به صورت ماهرانه ای آن را به کف پای خودم می زدم تا ببینم چقدر درد دارد . حمید هم از این مسئله تعجب کرده بود و با تعجب داشت من را نگاه می کرد بالاخره چوب را پیدا کردم و با حمید به اتاق برگشتیم . فورا 2 تا صندلی کنار هم گذاشتیم و دستگاه فلک را به آن صندلی بستیم . و برگشتیم و شروع کردیم به درس خواندن . اون روز معلم من بودم و می دونستم که نقطه ضعف حمید در زبان کجاست . برای همین چند سوالی را که می دانستم خیلی برای حمید توضیح دادم ولی اون هیچ وقت اون را یاد نگرفته ازش پرسیدم . اون هم با دلهره زیاد من را نگاه می کرد و هیچ کدام را نتوانست جواب دهد . خواستم سوالات بعدی را بپرسم که حمید گفت : من آمادم . گفتم : آماده چی ؟ . گفت : فلک . گفتم : ولی من سوالاتم تمام نشده . گفت : خواهش می کنم من امروز آمادگی کامل ندارم خواهش می کنم برای امروز کافیه . همین جوریش باید 100 تا شلاق بخورم . فعلا برای بار اول فکر کنم کافی باشه . من هم کمی فکر کردم و با خودم فکر کردم که اگر بخواهم بیشتر اصرار کنم شاید همین 100 شلاق را از دست بدهم . بنابراین گفتم : باشه . پس بخواب و پاهات را بگذار تو فلک . اون هم خوابید و پاهاش را گذاشت در فلک . من هم رفتم به آشپزخانه و یک لیوان آب آوردم . دیدم که پای حمید در فلک است ولی با جوراب!!!! . سر او داد کشیدم و گفتم این چه جورشه ؟ گفت : چی ؟ مگه چشه؟ گفتم : آخه کی رو دیدی که با جوراب فلک شه ؟ فورا گفت : نه به خدا نمی شه دیگه جوراب هام رو در نمی آرم . گفتم : نمی شه الان می دونم چی کارت کنم . فورا به سمت اون رفتم و شروع کردم به درآوردن جوراب های اون . اون هم تلاش می کرد که پایش را از توی فلک در بیارد . ولی فلکی که ساخته بودیم خیلی خوب بود و پاهای حمید را با قدرت تمام نگه داشته بود . فورا جوراب هاش را درآوردم . وای باورم نمی شد که یک پسر چنین پا هایی داشته باشه . پاهای سفید با گوشه های صورتی و به خصوص که کف پایش بسیار تمیز و کشیده بود و به صورت قشنگی جلوی من خود نمایی می کرد . دیگه نتوستم طاقت بیارم و فورا یک لیوان آب را به کف پای او ریختم و بعد با ترکه شروع کردم به زدن. حمید هم فهمیده بود که دیگه نمی تونه از دست من فرار کنه به خاطر همین ساکت مونده بود . ترکه را بردم بالای سرم و محکم زدم به کف پای اون . طبق معمول ضربات اول نه تنها باعث درد نمی شه بلکه کمی هم شادی آور است . حمید هم به همین صورت بود و عکس العملی انجام نداد . همین موضوع باعث شد تا من ضربات بعدی را محکمتر بزنم . چنان محکم می زدم که بعد از شلاق 10 شروع به آه و ناله و غلط کردم کرد . من هم سعی می کردم به تمام نقاط کف پای اون ترکه بزنم اول کف پا بعد پاشنه پا و بعد بالای کف پا یعنی زیر انگشتان پا و در آخر هم انگشتان پا . شدید ترین موقعی که فریاد می زد موقعی بود که به کف انگشتان او می زدم . خلاصه آن که با چنان شدتی او را فلک کردم که کف پای او حسابی قرمز و متورم شده بود . حمید هم فکر نمی کرد من که دوست او هستم این همه با شدت او را فلک کنم . بعد از 100 تا ترکه پا های او را باز کردم و فلک را نیز جمع کردم . اون هم کمی شروع کرد به مالیدن کف پای خود و مادام به من فحش می داد . البته من ناراحت نبودم چون به آرزو خودم رسیده بودم . ولی من از فلک شدن بیشتر لذت می بردم و می خواستم به هر صورتی که هست او هم من را فلک کند . به خاطر همین دوباره فلک را به صندلی بستم و پاهای خودم را در فلک گذاشتم و به حمید گفتم : خوب الان نوبت تو هست که من را فلک کنی . گفت : ولی من که چیزی از تو نپرسیدم . گفتم : دیگه اونش به خودم مربوطه یالا زود باش بیا 100 تا ترکه بزن که کف پاهام حسابی حوس ترکه کرده . اون هم تازه فهمید که من فلکدوست هستم و موقعیت را برای انتقام مناسب دانست. بنابراین با هزار زحمت بلند شد و ترکه را به دست خود گرفت و شروع کرد به زدن . البته من چون تا حالا خیلی فلک شده بودم حدودا تا شلاق شماره 20 را تحمل کردم و بعد از آن هم با حالتی متفاوت تر از حمید آه و ناله می کردم . آه و ناله های من بیشتر شبیه آه و ناله های خوشی بود تا درد . این موضوع هم حمید را خیلی عصبانی کرده بود به صورتی که حتی شمارش تعداد ترکه های من را تا 120 ادامه داد من که تازه کیف کرده بودم اصلا شکایتی نکردم و حمید 120 ترکه را زد و پاهای من را آزاد کرد . برخلاف حمید من اصلا به پاهایم دست نزدم که این موضوع باعث تعجب حمید شده بود و آرزو می کرد که ای کاش محکمتر من را فلک کرده بود . خلاصه آن که اون روز خیلی روز خوبی بود و من حسابی سرکیف بودم . ولی بعد از آن ماجرا حمید رابطه اش را با من قطع کرد و دیگر حتی با من حرف هم نمیزد . من هم چاره های نداشتم تا اینکه فهمیدم در کلاس خودمان یک فلکدوست دیگر هم به غیر از من وجود دارد و همین موضوع باعث شد تا دوباره دوران فلکی خوبی داشته باشم...
داستانی از فلکستان...
فلک در مدرسه
من سال اولی بود که در این مدرسه ثبت نام کرده بودم و خیلی هم از کیفیت این مدرسه شنیده بودم . الان هم نیمه بهمن ماه است و من در کلاس اول راهنمایی هستم . پنج شنبه بود که معلم ریاضی ما که خیلی هم جدی و بد اخلاق بود گفت که از اول کتاب تا جایی که درس داده است یک امتحان در روز شنبه خواهد گرفت و هر کس هم که نمره اش کمتر از 17 بشود تنبیه خواهد شد . ما هم همه فکر کردیم که منظور از تنبیه همان شلاق بر کف دست زدن است و اصلا زیاد توجه نکردیم ولی به هر حال باید می خوندیم برای آماده شدن برای امتحان تا نمره کم نگیریم . بالاخره زنگ خونه خورد و ما هم با سرعت زیاد رفتیم به خونه . وقتی که به خونه رسیدم لباس هایم رو عوض کردم و بعد از آن ناهار خوردم تا اینکه مادرم آمد و گفت علی الان عمو و زن عموت توی راه هستند که بیان خونمون تا هفته دیگه هم میمونن . من هم خیلی خوشحال شدم و رفتم و شروع کردم به شیک کردن خودم . خلاصه عمو و زن عموی من هم آمدند و ما هم با هم نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن فردا هم ( جمعه ) به همین صورت . بالاخره صبح روز شنبه فرا رسید و من هم صبحانه ام را خوردم و بعد کتاب های خود را داخل کیف ام قرار دادم و رفتم به مدرسه . به حیاط مدرسه که رسیدم فورا رفتم به طرفی که بچه های کلاس ما جمع شده بودند . دیدم همه درس خون شدن و دارند درس می خوانند . پرسیدم چی شده همه درس خون شدین ؟ گفتند مگر یادت نیست امروز امتحان ریاضی داریم ، یک مرتبه برق از سرم پرید و تازه فهمیدم که هیچی درس نخوندم فورا خواستم به خونه برگردم که متاسفانه در مدرسه را بستند و زنگ را زدند ، دیگر کاری نمی شد کرد باید امتحان می دادیم بعد از مراسم صبحگاه به کلاس رفتیم . فورا من کتابم را در آوردم تا نکند که بتوانم چیزی بخوانم ولی هنوز 2 دقیقه نشده بود که معلم ما آمد . و برگه های امتحان را به ما داد . همه نشستیم که امتحان بدهیم . بقیه بچه ها خیلی خوب خوانده بودند و تند و تند جواب می دانند ولی من فقط برگه را نگاه می کردم . بالاخره به هر کلکی بود به چند تا سوال جواب دادم . بالاخره وقت ما تمام شد و معلم هم برگه ها را جمع کرد و شروع کرد به تصحیح کردن برگه ها یکی یکی نمرات همه دانش آموزان را خواند به غیر از من . برگه من آخرین برگه بود که صحیح می شد . یک مرتبه معلم من رو صدا زد و گفت بیا این جا رفتم پیش معلم مان . گفت : این چه نمره ای هست ؟ . با حالی که سرم را زیر انداخته بودم برگه را یواشکی دیدم ، دیدم نوشته – 9 - فورا یخ زدم و دیگه نمی دونستم چی بگم . که یک مرتبه دیدم از کلاس رفت بیرون و رفت و یک سطل پر از آب و یخ و یک ترکه انار و یک طناب بلند آورد و به من گفت که کفش و جوراب هایت را در بیار !!!!!! من هم که ترسیده بودم شروع کردم به التماس کردن ولی فایده ای نداشت . بالاخره کفش و جوراب هایم را در آوردم . معلم مان گفت : هر دو پایت را بگذار در این سطل . من هم همین کار را کردم . خیلی سرد و یخ بود ولی چاره ای نداشتم . 10 دقیقه گذشت ، دیگه سرمای یخ ها به استخوان های پا هایم هم نیز رسیده بود که دیدم معلم مان به دو نفر از بچه ها گفت که نیمکت خود را به جلو بکشانند . آنها هم این کار را کردند . بعدش معلم به من گفت که روی نیمکت دراز بکشم و پای خود را در بالای نیمکت ( جایی که بچه ها تکالیف خود را انجام می دهند ) قرار بدهم من هم همین کار را کردم . او هم فورا با آن طناب که داشت پا های من را محکم به نیمکت بست . و ترکه را برداشت و با دست کمی ترکه را مالید و بعد آن را بر کف پای من قرار داد و شروع کرد به مالیدن ترکه به کف پای من بعد ترکه را بلند کرد و برد در هوا و محکم کوبید به کف پای من . ضربات اول زیاد دردی نداشت و تا ضربه 6 و 7 قابل تحمل بودند ولی از ضربه 8 به بعد درد ها شروع شد . به خصوص که پا های من از قبل نیز در سطل پر از آب و یخ قرار داده شده بود ، که درد را زیاد تر می کرد . خلاصه معلم ما به کف پای من شلاق می زد و یکی از بچه ها که مامور شمردن شماره ها بود شماره ها را می شمرد : 10، 11 ، 12،.... و معلم ما هم می گفت: خوب دیگه حالا درس نمی خونی نه ؟ حالا وقتی خوب فلک شدی اون وقت یاد می گیری که چه جوری درس بخونی ، یالا پا هات رو عقب نکش ، اگر پاهات را عقب بکشی فلک کردن تو 2 برابر می شود ، یالا پا هات رو بالا بگیر هان بگیر ، بالا بالا تنبل، بگیر . معلم مان بدون هیچ استراخت دادنی مرتب من را فلک می کرد تا اینکه تعداد شلاق ها رسید به 100 دیگه من داشت جونم در میومد چنان محکم زده بود که فکر کنم هر چی اشک توی چشمانم بود اومده بودند بیرون بالاخره بعد از شلاق شماره 100 و با هزار خواهش و التماس من ، فلک کردن را متوقف کرد و به 2 تا از بچه ها گفت که پا های من را آزاد کنند . آن ها هم پا های من را آزاد کردند . تا پایم را گذاشتم روی زمین فریادم رفت به هوا به صورتی که حتی معلم ما هم کمی ترسید و فکر کرد که واقعا آسیب جدی به پای من رسیده . بالاخره کفش و جوراب هایم را برداشتم و رفتم نشستم و تا آخر کلاس گریه می کردم . زنگ تفریح هم بچه ها همه اومدن و پاهای من را دیدند و پشت سر هم وای وای و نچ و نچ می کردن و می گفتن دیگه نمی تونی راه بری و از این حرف ها . خلاصه زنگ مدسه خورد و من به کمک یکی از دوستان بعد از یک ساعت به هزار مشکل خودم را به خانه رساندم . فورا و قبل از آنکه مادرم متوجه شود رفتم تو حمام و شروع کردم به حمام کردن و پشت سر هم پاهای خود را مالیدم . تا کمی دردم کمتر شد . بعد یواشکی از حمام در آمدم و رفتم در اتاق خودم و در را از پشت بستم و شروع کردم به مالیدن پا هایم و بعد هم کمی خوابیدم . خلاصه این را بگم که من به خاطر اون درد 3 روز به مدرسه نرفتم ( البته به مادرم گفتم که مریض هستم ) و بعد از آن موقع سعی کردم که نمرات بالای 18 بگیرم .